X
تبلیغات
رایتل
طلوع☼
اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد، انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند...
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 توسط ☼

نگارش در تاریخ دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 توسط ☼

بعضی ها شعرشان سپید است دلشان سیاه

بعضی ها شعرشان کهنه است فکرشان نو

بعضی ها انباردار کتابند بعضی ها کلکسیونر کتابند

بعضی ها قیمتشان به لباسشان است بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان

بعضی ها را باید قاب گرفت بعضی را باید پشت ویترین گذاشت

بعضی ها را باید بایگانی کرد بعضی را باید به آب انداخت

بعضی ها نان موی سفیدشان را میخورند بعضی نان جوانیشان را میخورند

بعضی ها نان نامشان را میخورند بعضی نان خشک و خالی میخورند

بعضی ها صدای پای آب را ترجمه میکنند بعضی صدای ملائک را میشنوند

بعضی ها فکر میکنند چون صدایشان بلند تر است حق با آنهاست

بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله بعضی به اندازه شعر بعضی به اندازه کره زمین و بعضی به وسعت کل هستی

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می کشند

بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می گیرند

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی کشند

بعضی ها یک درجه تند زندگی می کنند، بعضی یک درجه کند

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می خورند

بعضی ها در تمام زندگی شان نقش بازی می کنند

بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ

بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر، بعضی به اندازه کره زمین و بعضی به وسعت کل هستی

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
 

در نهایت هیچ کس بی درجه نیست

 


 


منبع: ایران شادی

تگها:داستان,سرگرمی,حکمت آمیز,جالب,جدید,خنده دار,تفریحی,آدم,پیامک,لطیفه

نگارش در تاریخ سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389 توسط ☼

آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند




آدم های بزرگ درد دیگران را دارند 


آدم های متوسط درد خودشان را دارند 

آدم های کوچک بی دردند 

 

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند 

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند


آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند


آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند


آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند



آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند


آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک مسئله ندارند 

  

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند 


آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند  

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند
 

 

                                                 منبع: مسیر تعالی



 


نگارش در تاریخ شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389 توسط ☼

 

خدایا کفر نمی گویم،


پریشانم،

چه می خواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

خداوندا

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت باخبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و

از احساس سرشار است... 

دکتر علی شریعتی

 

منبع:وبلاگ وزین یادداشت های 4 فصل


تگها:خدایا,خدایا,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکهخدایا,خدایا,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,خدایا,احساس,داستان,سرگرمی,پیامک,جالب,خواندنی,کفر نان,خدایا,احساس,داستان,سرگرمی,پیامک,جالب,خواندنی,کفرخدایا,خدایا,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,خدایا,احساس,داستان,سرگرمی,پیامک,جالب,خواندنی,کفردکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,دکتر شریعتی,عرش,شب,تکه نان,

 
نگارش در تاریخ شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389 توسط ☼
 
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب.
در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود.
مرد نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود.
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.

دکتر:
 
واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی
روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ...اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده ...
 



با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد.
سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.


با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.

دکتر:
 
هه ! شوخی کردم ... زنت همون اولش مُرد !!!!! 
 
منبع: پست من


   1      2      3   >>

قالب وبلاگ