X
تبلیغات
نماشا
رایتل
طلوع☼
اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد، انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390 توسط ☼

طبق معمول هر هفته، خانم نسبتا مسن محلّه داشت ازجلسه موعظه برمی گشت
در همین اثنا نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت: "مامان بزرگ، تو مراسم امروز،  براتون چه موعظه ای کردند؟"

مادربزرگ مدّتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت: "عزیز، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمی تونم به یاد بیارم"
نوه پوزخندی زد و بهش گفت:" تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته به جلسه موعظه میری؟"
مادر بزرگ لبخندی زد و خم شد، سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه اش و گفت:" جون دلم اگه ممکنه بری اینو از حوض، پُرِ آب کنی و برام بیاری"
نوه با تعجّب پرسید: "تو این سبد؟ غیر ممکنه، با این همه شکاف و درز داخل سبد !" و مادربزرگ اصرار کرد :" لطفا عزیزم "
نوه غرولند کنان، سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت:" من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !"
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت:" آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده، یه نگاه بنداز"

قالب وبلاگ