X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
طلوع☼
اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد، انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند...
نگارش در تاریخ شنبه 8 آبان‌ماه سال 1389 توسط ☼

بیا تو بندر

یک روز پدر بزرگم برام یک کتاب دست نویس آورد
کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش
وقتی اونو به من داد ، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته
و من از تعجب شاخ در آورده بودم
که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم
چند روز بعد به من گفت کتابت رو خوندی ؟
گفتم : نه ، وقتی ازم پرسید چرا ؟
گفتم : گذاشتم سر فرصت بخونمش
لبخندی زد و رفت

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت
اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز
من داشتم نگاهی بهش می انداختم که گفت :
این مال من نیست امانته باید ببرمش
به محض گفتن این حرف شروع کردم
با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن
سعی می کردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم
در آخرین لحظه که پدر بزرگ می خواست از خونه بیرون بره
تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم بیرون کشید و رفت
فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت :
ازدواج مثل اون کتاب می‌مونه
یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هست
اون موقعه که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم
همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم
همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم
اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم ،
حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم
هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی
اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه
و هر لحظه فکر می کنی که خوب اینکه تعهدی نداره
می تونه به راحتی دل بکنه و بره
مثل یه شی با ارزش ازش نگهداری می‌کنی
و همیشه دوست داری تا جایی که ممکنه از بودن با اون لذت ببری
شاید فردا دیگه مال تو نباشه
درست مثل اون روزنامه
حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه !

این تفاوت عشق و ازدواجه !

قالب وبلاگ