X
تبلیغات
رایتل
طلوع☼
اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد، انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1389 توسط ☼

 

 

 

می خواهم باشم! برای چشمانت! که ستاره شبهای تاریک من است!

برای شنیدن خنده هایت ، برای تصور آینده های هنوز نیامده!

آینده هایی که هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شیرین است!

چه فرق می کند؟ چه واقعی چه تصور!

خنده های توست که دلهره های همیشه ام را می رباید!


می رباید و از همه حس ها آنچه به من برمی گردانی شادی و آرامش است…بخند!

به خاطر کودکانی که امشب در هر جایی از دنیا متولد شده اند.

تو که می خندی ، زمین آبستن کودکانی از جنس لبخند می شود!

کودک که باشی به خاطر کودکان که بخندی

به کودک بودنهاشان که می خندی زیبا می شوی .

بعد بشین در گوشه ای خلوت از تنهایی هایت شعرهایم را بخوان و باورم کن.

مرا و عشقم را! آنوقت ایمان دارم که از این بیشتر شاعر می شوی!

کودکی اگر که کرده باشی

اگر که چهار دست و پا در آفتاب روی خاکهای حیاط رفته باشی!!!!! و

به ریش دنیا خندیده باشی! و رفته باشی ،

به اینهمه قصاوت که خندیده باشی

آنوقت حتما شاعر می شوی!کودکی اگر که کرده باشی…

می خواهم بمانم ! ماندنم گران اگر که تمام شود حتی!

دارم کودکی هایم را به یاد می آورم!

تو که می خندی جهان به زیبایی لبخند حقیقی کودکیهایم می شود…

کودکی نکرده ام، سالهاست. حالا که می توانی ،

حالا که فقط تو می توانی بخندانیم ، بخند که دارم باز میگردم به کودکی…

به روزهای خنده های واقعی ، به روزهای مهربانیهای بی مهابا،

به آن روزهایی که هنوز جدایی را نمی دانستم که چیست…

چه اهمیت دارد که کودکی کرده باشم یا نه، چه اهمیت دارد؟

تو که باشی تو که می خندی دوباره کودک می شوم… .

بخند…با من …برای من…همین!

هنوز دوستت دارم و هنوز همین برای ادامه حیاتم کفایت می کند… 

 

 

قالب وبلاگ