X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
طلوع☼
اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد، انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند...
نگارش در تاریخ یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389 توسط ☼


۱ - من و آن خانم با هم سوار تاکسی شدیم . هر دو بعد از سوار شدن ، یک پانصدی به راننده دادیم، هر دو با هم دم میدان صنعت پیاده شدیم و راننده به هر دویمان کمی پول برگرداند؛ به آن خانم 50 تومان و به من 100 تومان . چرا؟ نمی دانم . بحث شد . زن 50 تومان دیگرش را می خواست و راننده فریاد می زد و می گفت کرایه همین است و من به خودم شک می کردم . احساس می کردم توی خواب افتاده ام.


2 - می خواستم سوار اتوبوس شوم . قبل از سوار شدن یک اسکناس دادم به راننده و راننده گفت که باقی اش را موقع پیاده شدن ازش بگیرم.

ترافیک بود و خیلی دیر به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن رفتم و به راننده گفتم قرار بوده باقی پولم را الان بهم بدهد. راننده با یک حالت طعنه آمیز نگاهم کرد و گفت: « هنوز یادت است؟ »


3 - تا سوار ماشین شدیم، پسر یک 1000 تومانی گرفت جلوی راننده، راننده باقی پولش را پس داد . 40 دقیقه بعد که به مقصد رسیدیم پسر دوباره یک 1000 تومانی گرفت جلوی راننده و مرد یک نگاهی به او اندخت و دوباره پول را گرفت و انداخت روی داشبورد. این بار چیزی هم پس نداد . پسر ژولیده و درهم و توی فکر بود و مرد قبراق و شاداب.



بعضی ها از کی و چرا دزد شدند؟؟؟


ه.ج- صالحی زاده


قالب وبلاگ